باران می بارد ... بوی خاک نم کشیده از پنجره ی باز رو به آسمان سیاه شب ، سرخ و ابری ، تمام اتاق کوچکم را پر کرده ... نمی دانم ... نمی دانم او به چه فکر می کند . شاید ، کلافه از گرما سرش را در میان دستها گرفته ، در انتظار بند آمدن باران است ، تا بتواند در خیابانهای متقاطع تاریک ، راه برود و نفس بکشد ... اما شاید اگر من بودم او را با خود می بردم تا بدون هیچ چتر و سرپناهی زیر باران پرواز کنیم . خودم برایش آواز می خواندم ... خودم دستهایش را در دستهایم می گرفتم و به آواز خودم زیر قطره های باران با او می رقصیدم . چک ... چک ...
می شنوی ؟ این صدای خداست که ما را می خواند ... محبوب من ... از چه می ترسی ؟ هیچ گناهی در پیش نیست ... این خداست که با صدایی ظریفتر از مهتاب ، برای دستهای ما از عشق می سراید ... فرصت را غنیمت شمار . بیا ... همینجاست ... اینجاست که عطر گل سرخ با عطر کاج ، با عطر خاک ، در پیمان من و تو می پیچد ... آمیختن زیبایی با غرور و تواضع . عهد من و تو ، والاتر از عشق بلبل به گل سرخ است ... بیا ... آمیزش غرور و تواضع زیباست ... نه؟! آسمان اشک در چشمان سیاه تو می ریزد ... نترس ... بیا ... می شنوی ؟ صدای خداست که از تنهایی فریاد می زند ... خدا هم چون من و تو ، خواهد فهمید که تلخی سکوت به تنهاییست ... فریاد همدلی چه شیرین است ... بیا ... دلت را به همان دریایی بسپار که ارزش سپارش اشگهای خدا را داشت ...
سلام ... اول از همه باید بگم که ببخشید اینقدر دیر شد !! به خدا بعد از نوروز انقدر سرم شلوغ شد که ... از یه طرف کارهای خونه ... هرچی باشه مامان تازه عمل کرده بود و دوران استراحت مطلق(!!!) رو می گذروند ... از یه طرف دیگه امتحانای نیم ترم و کوییزهای پشت سر هم فیزیک و شیمی و ... بعدشم که دِ بشین پای خرخونی واسه امتحانای ترم !! آخرشم که امتحان ریاضیمونو اساسا گند زدیم رفت ... کشوری سمپاد بود و دیگه خلاصه ... ببینین چی بود که دیگه معلم ریاضی مدرسمون نامه نوشته بود به سازمان که چرا اینقدر سوالای تستیش داغون بود !! آخه شماها بگین ... 10 تا تست بود هرکدوم نیم نمره ... وقتشم 25 دقیقه !!! بعدشم 16 تا سوال تشریحی بود هرکدوم حدود 75/0 الی 1 نمره !! دهن کسی ------ ( خود سانسوری ) که اینجوری سوال طرح می کنه !! ایشالا زیر گل بره ... حالا فعلا که نمره سوالای تستی رو از امتحان حذف کردن ! خب باید هم این کارو می کردن ... خداییش سخت بود ! من فقط 1 و نیم نمره از تستیا غلط داشتم که حذف شد !! باید تشریحیا رم حذف می کردن !! آخه فکر کن می شینی 6 ساعت ثابت می کنی که اگر
a2+b2=5c2 نشان دهید :bsinx-acosx=c وasinx+bcosx=2c
بعد فقط 1 نمره می گیری !! بله ... خداییش سوال آسونیه ... ولی اولا به درد امتحان نمی خوره چون حل کردنش به وقت و فکر نیاز داره ( سر امتحانم خدایی هم وقت کم بود هم کمبود وقت ذهنمونو حسابی قفل کرده بود ) دوما آدم وقتی سر امتحان این سوالو حل می کنه توقع داره حداقل بهش 5/2 نمره رو بدن ! این سوال فقط 1 نمره داشت ! باورتون میشه ؟!! مگه یه دختر نوجوون 15 ساله چقدر مخه که بخواد این سوالو تو اون وقت کم حل کنه ... هول هم نشه . فکرشم خوب کار کنه واسه سوالای بعدی که همشون همین جورین ! بگذریم ...
خب ... مثل اینکه امروز روز مادره و من باید این روزو به همتون تبریک بگم ... اگه کسی تجربه ی مادر شدن رو نداشته باشه ، اما همه مادر داشتن رو تجربه کردن ... فقط ممکنه کسی باشه که تا حالا این فرشته ی آسمونی رو ندیده باشه ... اما اعتقاد من اینه که وابستگی فرزند و مادر ، می تونه در هر شرایطی اونا رو به یاد هم بندازه و عشق فرزند رو در قلب مادر و یاد مادر رو در دل فرزندش شعله ور کنه ... حتی اگه اون مادر رو از مدتها پیش از دنیای فرزندش و هوایی که فرزندش در اون نفس می کشه ، جدا کرده باشن ، یا حتی اگه فرزندان خیلی از مادران ، به خاطر خوشبختی فرزندان وطنشون ، بهشت رو به بهای جونشون خریده باشن ... می دونم امروز همه به یاد همدیگه ان ... حتی ارواحی که به قول قدیمیا دیگه دستشون از این دنیا کوتاهه ...
دیشب جاتون خالی بابا شیرینی خریده بود ، بعد مامان هی غر می زد که چرا شیرینیش خاک قند داره !! خنده م گفته بود :" مامان جون دندون اسب پیشکشی رو که نمی شمرن !! بخور بابا ! این بیچاره با هزار زحمت رفته شیرینی خریده که امشبو پیش هم خوش باشیم ... " اما ... بغضم گرفت . امشب خوش باشیم ... دیشب یک لحظه این فکر از سرم بیرون نمی رفت که اگه ما امشب کنار هم نبودیم چی می شد ؟ می شد که این اتفاق بیفته ... اما خدا رو شکر که نیفتاد ... اونوقت باید ما هم مثل خیلی خونواده های دردمند دیگه می نشستیم و به این فکر می کردیم چی می شد اگه شب تولد خانم فاطمه زهرا (س) مامان پیشمون بود و کنار هم می خندیدیم ... اما نه ... حالا دیگه مامان پیشمون بود ... و من واقعا دیشب از ته دل خدا رو شکر کردم ... هنوز که هنوزه وقتی دفتر خاطراتم رو مرور می کنم و یادداشتهایی رو که تو بهمن ماه و اسفندماه 86 نوشتم می خونم ، تنم می لرزه و فقط خدا رو شکر می کنم که اون روزا گذشت !!
"پس ... پس اولین سوالی که از خاله توی سالن همکف بیمارستان پرسیدم این بود :" خاله ؟ مگه یه عمل پیوند رگ چقدر می تونه عمر آدمو افزایش بده ؟ یعنی خب ... چندسال به این 4ماه اضافه می کنه ؟!" و خاله یه بسته بیسکوییت بهم تعارف کرد :"بیا بخور ضعف نکنی !" و من می دونستم که می خواد طفره بره و جوابمو نده ... اما انگاری با دیدن حلقه های تودرتوی اشک، تو چشمای من تصمیمشو عوض کرد ... "
" ساعت 9 شب از خواب پریدم ... می ترسیدم برم و بشنوم که مامانو بستریش کردن ... رفتم ... با همه ی ترسم رفتم . این بار بحث سوزن خوردن و یه سوراخ کوچولو و یه سوزش کوچیک نبود ... بحث جون مامانم بود ، مامان خوشگلم ... رفتم ... رفتم ... رفتم ... در که باز شد ... خدایا ! وای ! مامان جلوی چشمم بود ... آره مامان بود ... مامان خوشگل من بود که روی کاناپه نشسته بود و با تمام بی حالیش ، حالش خیلی بهتر از صبح بود . مامان من بود با یه عالمه قرص که رو اپن آشپزخونه ردیف شده بودن ... قرصایی که دکترا گفته بودن اگه بخوره حالش خوب خوب می شه ... "
" و چقدر تلخ بود ... لحظه ای که با خاله پشت خط قرمز ایستادیم و برای مامان دست تکون دادیم ... و چشمای مامان با دیدن من پر از اشک شد ... درسته که از اون فاصله ی دور چشماش معلوم نبود ، ولی کاملا محسوس بود که مامان با دستای ضعیفش روی چشمها و گونه هاش دست کشید . و این به معنای اشک بود ... مروارید های نابی که از چشمای قشنگ مامان من می چکید ...
و چقدر زیبا بود ... مادر من ... زیبا بود ... درست مثل فرشته ها . مامان من با اون کلاهی که روی سرش گذاشته بودن و اون لباسی که تنش کرده بودن ، چقدر توی اون تخت معصوم و بی گناه جلوه می کرد ..."
" انگار با هر کلمه ای که می گفت هزار بار می مرد و زنده می شد . و نمی تونست حرف بزنه ... به خاطر درد شدیدی که داشت ، مجبور بود گفتن هر کلمه رو به اندازه ی 4-5 برابر حالت معمولی کش بده و بین هر دو کلمه یک مکث نسبتا طولانی داشته باشه ... و حافظه ش درست کار نمی کرد . شاید به خاطر اینکه تا دو روز بعد از عمل بیهوش نگهش داشته بودن ! فقط به خاطر اینکه درد سینه شو احساس نکنه ... و این باعث شد که امروز ، فقط در عرض دو ، سه دقیقه ، مامان 5-6 بار از من بپرسه :"خوبی ؟ چه خبر ؟ من که نیستم تو خونه غذا چی می خورین ؟" و هر بار از خاله تشکر کنه به خاطر غذایی که هرروز واسه من و شهاب می پخت و میاورد خونمون ... "
من به عنوان دختری که از بچگیش اگه تو ناز و نعمت بزرگ نشده ، اما حداقل تا حالا هرچی می خواسته براش فراهم می کردن ( و چیزی هم که نداشتم به خاطر این بود که خودم هیچ وقت روم نشد که بگم من اینو می خوام ) ، دوران سختی رو تو اون روزا گذروندم ... عادت داشتم که همیشه مامانم کنارم باشه و باهاش سر این بحث کنم که چرا تابستونا منو کلاسای مختلف ثبت نام نمی کنه ... اما حالا وقتی از مدرسه می اومدم خونه و مجبور می شدم غذایی رو بخورم که خاله واسمون آورده بود ... دستپخت خاله خیلی خوبه ... خیلی غذاهاشو دوست دارم ... اما به شرطی که مامانم هم کنارم باشه و از سوپ مرغای خاله بخوره . دوست دارم وقتی سوپم تموم میشه مامان دوباره کاسه رو ازم بگیره و برام پرش کنه ... چون می دونه سوپ خیلی دوست دارم ... دلم بدجوری هوای قرمه سبزی های مامانو کرده بود ... به خدا تنها امیدم این بود که مامانم هنوز زنده س ... امیدوار بودم که یه روز خودش برگرده خونه و برام یه بشقاب پر برنج بکشه و بازم به جونم غر بزنه که :" اینقدر رژیم نگیر ... موهات می ریزه ها !! " حسابی دلتنگ بودم و حتی حوصله نوشتن هم نداشتم ... نویسندگی من از همون روزا به بعد در معرض اختلال قرار گرفت !! البته ... خب ... عوضش خیلی پخته تر شدم ... به قول زهرا شاید عمل شدن مامانم و دوران سختی که گذروندم منو آدم کرد ...
بگذریم ... خلاصه اینکه حالا وقتی از مدرسه میام و می بینم بوی استانبولی تو راهرو پیچیده ، فقط خدا رو شکر می کنم ... که ما شب تولد دختر پیامبر ، کنار هم بودیم و یک شیرینی دیگر هم که سهم مادر بود خورده شد و ما جای خالی هیچ کس رو بین خودمون احساس نکردیم ...
روز مادر رو به همتون تبریک می گم و ... همین !
زلـــــــــف بر بــــــــاد مده تا ندهی بر بادم
نـاز بنـــــــــیاد مــــــکن تــــا نکنی بنیادم
می مخور باهــــــمه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکـشد سر به فلـــــک فریادم
زلف را حـــــلــــــقه مکــن تا نکــنی در بندم
طره را تـــــــاب مــــده تا نـــدهی بر بــــادم
یار بیگــــــــانه مشـــو تا نبـــری از خویشم
غم اغیـــــــــار مخور تا نکنی نــا شـــادم
رخ برافــــروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افراز که از ســـــــرو کــنی آزادم
شمع هر جــــمع مشو ورنــــه بسوزی مارا
یاد هـــــــــر قوم مکن تا نروی از یـــادم
شهره ی شهــــــر مشو تا نـنـهم سر در کوه
شور شیـــــــــرین منما تا نکنی فرهــادم
رحم کن بر من مســــکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصـــــــف نرســـــــد فریادم
حافظ از جور تو حاشـــا که بگرداند روی
من از آن روز کـــــــه در بند توام آزادم
سلام ... لازمه که خودمو یه معرفی کوچولو بکنم ... اسمم شهرزاده ( ممکن بود بعدها اینو متوجه بشین خودتون اما گفتم زودتر بگم که نگین نگفتی ) . ولی اگه ستاره ی طلایی صدام کنین بیشتر خوشحال می شم ...
انصاف نیست اگه بگین اونقدر علاف بودم که حالا پاشدم اومدم وبلاگ زدم ... جالب توجهه که بگم این سومین وبلاگیه که راه می ندازم و امیدوارم مثل دوتا وبلاگ قبلی به شکست برنخوره .
توی وبلاگ قبلی دوستان خیلی خوبی داشتم که امیدوارم حالا ( به خاطر موضوعات پیش اومده ) از دستم ناراحت نباشن و گهگاهی به این وب سر بزنن ... و کامنت هم فراموششون نشه ... در مورد علافی باید بگم که این وبلاگ صرفا به این علت راه اندازی شده که استعداد های هنری نهفته ی من رشد کنن و ذوقم کور نشه ...
قراره که توی این وب داستان نویسی بشه ... داستان کوتاه ... مینی مالیستی ... یا هرچیزی که دوست دارین ... !! من ترجیح می دم بهش بگم دلنوشته های یه عاشق ره گم کرده ... این سرگذشت خودم بوده ... که عاشق بودم و خودم نمی دونستم عاشق کی ام . یعنی می دونستم ... از ابتدای زندگی می دونستم که تنها یک معشوق می تونه به قلبم آرامش بده ... این آرامش رو می گرفتم و لیکن تنها به وسایل معشوق در فراهم کردن این آرامش دل می بستم ... حالا می دونم ... می دونم که اگه یه روزی ادعا کردم عاشق یه آدمم ... خب عاشقش نیستم ... فقط اون بهترین نشانه ی تک معشوق من در دو عالمه ... کسی که خیلی دوستش دارم و از دوست داشتنش می تونم به تک معشوقم برسم ... خدای من خیلی بزرگه که منو از این منجلاب نجات داد ... می تونست بدتر از این بشه ... نشد !
خب ... مثل اینکه یادم رفت ... نوروز 87 رو به همتون تبریک می گم ... به شما دوستای خوب و دوست داشتنی که به این وبلاگ میاین و حتما نظر هم می دین ... !!
یاحق ...

